بعد از سالها به طور اتفاقی راهم به کوچه خونه سابقمون افتاد خونه ای که تمام کودکیم رو از جایی که یادم می آید اونجا گذروندم و اون خونه شاهد همه روزهای بزرگ شدن من چه خوب و چه بد بود اما وقتی بعد گذشت سیزده سال از ترک اون کوچه از اونجا گذشتم حس خاصی نداشتم هیچ خاطره ای یادم نمی امد و با نگاه یه خونمون هیچ حس خاصی نداشتم فقط یه جمله در من تکرار میشد اون روزها رفت و گذشت. برای خودم هم عجیب بود. هقته بعدش رفتم آموزشگاه شاگردهای نازنینم نیامدن . عصرش هم قرار بود با مامان برگردیم خونه . من موندم و یه وقت خالیه چند ساعته . یه دفعه به سرم زد برم دانشگاه دوره لیسانسم اون اطراف گشتی بزنم. همون کوچه باغها که نیمی از قلب وذهن من رو برای همیشه از ان خودشان کردن .یک ایستگاه قبل از دانشگاه پیاده شدم همان پیاده رویی که دها بار از اون گذشته بودم و جای پای من رو بارها بارها لمس کرده بود حس خیلی خاص و عجیبی داشتم هنوز خیلی از مغازه ها همون طور مونده بودن و خونه های قدیمی و دست نخورددش خیلی کم شده بود بیشتر تبدیل به مجتمعای چندین طبقه شده بودن یه کم دلم میگرفت مخصوصا وقتی اون خونه ای رو دیدم که سوزی میگفت خودش دیده که توش فیلم بازی میکردن از ابتدای کوچه ناخداگاه صدای استادام تو گوشم می پیچید انگار صدای اونها توی این فضا حک شده بود خیلی یاد سوزی افتاده بودم معمولا بیشتر وقتها با هم برمیگشتیم خونه هرکوچه ای رو میدیدم یه خاطره یادم می اومد کوچه لاچینی که چقدر سوزی ازش صحبت میکرد وبراش پرخاطره بود یه خونه ویلایی بزرگی بود که من خیلی دوستش داشتم بهارها با گلهای قشنگی که داشت منظره زیبایی پیدا میکرد نزدیک دانشگاه بود اون خونه هنوز سرجاش بود و من با دیدنش حس کردم واقعا یه روزیه که من کلاس دارم و دارم میرم دانشگاه حالم خیلی عوض شده بود همیشه اونجا حالم رو خوب میکنه وقت نداشتم برم توی دانشگاه رو ببینم ولی حتما یه روز دوباره میرم و این کار رو میکنم. آدمها و دانشجوهایی زیادی با عجله و خیلی عادی از اون کوچه میگذشتن اما من ذره ذره اون کوچه رو لمس میکردم و برام اونجا فقط یه کوچه برای عبور نبود. حس من از کوچه کودکیهام تا کوچه جوانیهام چقدر فرق داشت و این برام خیلی عجیب بود.