خرید بک لینک

هفته ای که گذشت هفته پر استرسی برام بود رفتم چند تا کتاب گرفتم برای تالیف ... بعدم اون آزمون ورودی جهاد که چقدر استرس داشتم همش به خودم میگفتم آخه تو این شرایط روحی داغون فقط همین استرس آزمون دادن را کم داشتم کاش به جای خودم کس دیگه ای را معرفی میکردم دیگه خلاصه نشد رفتم آزمون به نظرم از مصاحبه های قبلیم بهتر بودم اما خانمه گفت پنج شنبه زنگ میزنن نتیجه مصاحبه را میگن که زنگ نزدن نمیدونم دیگه چی شد. خلاصه که عصر همون روز که مصاحبه داشتم قرار شد بریم خونه دختر برای مهریه صحبت کنیم ماشین بابا تعمیرگاه بود ما مجبور شدیم با ماشین ارس بریم بعد ارس با ماشین بابا بیاد اونجا خلاصه تو راه اونفدر استرس کشیدیم راه خونشون را هم درست بلد نبودیم یه ورودی را اشتباه رفتیم یعنی داستانی بود اونقدر که من ذکر و صلوات فرستادم تا رسیدیم. سادگی این خانواده را دوست دارم به نظرم نسبت به ما زندگی خیلی آروم تری داشتن. پدر خانواده به نظرم مرد آرومی است . اصلا باورم نمیشد که بابام مهریه پیشنهادی اونها را قبول کنه اما قبول کرد صحبتها در مورد جشن اینها هم گفته شد و همه دست زدیم جریان مهریه هم به خوبی و خوشی تمام شد برگشتنی من گفتم با ارس برگردم دیگه استرس برای امروزم بسه. ارس خیلی خوشحال بود صدای ضبط را اونقدر بالا برده بود که رسیدیم خونه گوشام گرفته بود بعد با سرعت تمام ما رپیچی میرفت همش میگفت داماده ها بعد بابام اینقدر خونسرد و یواش میامد از شانس من.... با اینکه خیلی ترسیده بودم اما خاطره انگیز بود.... فردای اون روز مری حالش بد بود من و مامان نتونستیم بی تفاوت باشیم رفتیم پیشش حالش افتضاح بود یه کم براش خونش جمع اوری کردیم هر کاری کردیم با ما نیامد خونمون... برگشتنی هم ترمز ماشین اشکال پیدا کرد مامانم گفت ترمز نمیگیره دیگه اینفدر هول کرده یودیم وایستادیم کنار خیابان زنگ زدیم ارس اومد با دختر بودن دیگه ارس با ماشین ما اومد ما هم با ماشین ارس با دختره اومدیم خونه... دیروز کلی با شکوه و مری خندیدیم . مری یه کم حالش بهتر شده بود اما از شب مری و شکوه با هم دعواشون شد و همچنان در قهرن مامانم میگه من دیگه نمیرم میانجیگری کنم. شکوه بیچاره دلم براش میسوزه خیلی به مری کمک کرده اما مری همش یه حرکتی میکنه که فکر میکنی چقدر از این آدم بدش میاد اما وقتی ازش میپرسی میگه نه خیلی انسانه و خیلی خوب وشریفه واز این حرفها مری میگه شکوه از بس تنهاست به ما وابسته شده شکوه وقتی این را فهمید گفت من تنها نیستم اصلا هم تنها نیستم و من از اون موقع دارم به این فکر میکنم که آیا وقتی یه نفر اینجوری میگه تنها نیستم نشانگر عمق تنهاییش نیست؟ هیچی دیگه هفته ای داشتیم هااااااا

[ شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 19:33 ] [ رها ]

برچسب: هفته,گذشت, نویسنده: نوید محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 22:08

صفحه بندی