
...
ادامه مطلب
بعد از سالها به طور اتفاقی راهم به کوچه خونه سابقمون افتاد خونه ای که تمام کودکیم رو از جایی که یادم می آید اونجا گذروندم و اون خونه شاهد همه روزهای بزرگ شدن من چه خوب و چه بد بود اما وقتی بعد گذشت سیزده سال از ترک اون کوچه از اونجا گذشتم حس خاصی نداشتم هیچ خاطره ای یادم نمی امد و با نگاه یه خونمون هیچ حس خاصی نداشتم فقط یه جمله در من تکرار میشد اون روزها رفت و گذشت. برای خودم هم عجیب بود. هقته بعدش رفتم آموزشگاه شاگردهای نازنینم نیامدن . عصرش هم قرار بود با مامان برگردیم خونه . من موندم و یه وقت خالیه چند ساعته . یه دفعه به سرم زد برم دانشگاه دوره لیسانسم...
ادامه مطلب