یادی از گذشته با خوابی عجیب
پریشب خواب یکی از دوستان قدیمی دوره کارشناسی را دیدم از هر کس سراغش را میگرفتم میگفت همونی که خیلی حالش بده مثل اینکه سرطان گرفته از یکی دیگه میپرسیدم فلانی را میشناسی میگفت آره زندگی خوبی داره ازدواج کرده دو تا بچه داره منم میگفتم خودم اینها را میدونم حالا اینها را بر اساس خوابهایی که چند سال پیش دیده بودم میگفتم نه اینکه تو واقعیت باهاش حرف زده باشم و بگه که ازدواج کرده . اونهم میگفت مریضه خیلی حالش بده دیگه اینقدر توی خواب ناراحت شده بودم که آخه چرا حالش بده و به فکر اوفتاده بودم که براش دعا کنم که خوب بشه وقتی بیدار شدم خیلی حالم عجیب بود اونفدر منقلب بودم که تصمیم گرفته بودم باهاش تماس بگیرم یه شماره قدیمی از خونشون داشتم آخرین دفعه ای که باهاش حرف زده بودم سال هشتاد و پنج بود روز تولدش روزش یادم نیست احتمالا هشتم تیر بود. چند سال پیش هم خوابش را دیده بودم اما این دفعه فرق داشت انگیزه ام قویتر شده بود که خونشون زنگ بزنم اما نمیدونم چرا انگار یه نیرویی نمیذاشت که من گوشی تلفن را بردارم و تماس بگیرم انگار میخواستم تو همین بی خبری بمونم تا یه سری چیزهایی را بشنوم که دوست ندارم. خلا صه تماس نگرفتم نتونستم شاید تا شنبه به اون نیرو غلبه کردم و تماس گرفتم. اما از اون روز تمام خاطراتم با اون رو مرور کردم دقیقا یادم اولین باری که دیدمش تازه برای ثبت نام رفته بودم دانشگاه روی پله های آموزش نشسته بودم دیدمش که وارد دانشگاه شد نگاهم دنبالش میکرد از چند نفر سوال کرد بعد اومد سمت ما و از ما هم سوال پرسید فهمیدیم که دوتاییمون یه رشته ایم واسمهامون هم یکی است بعد از اون که کلاسها شروع شد هم میدیدمش و یواش یواش بیشتر با هم دوست شدیم. من همیشه برای رها تو کلاس جا میگرفتم آخه بعضی وقتها دیر میامد کلاس یه روز که طبق معمول براش جا گرفته بودم نیامد پیش من بشینه و رفت یه جای دیگه نشست احساس کرده بودم که از من ناراحته ولی نمیدونستم چرا خلاصه یه مدت با هم حرف نمیزدیم تا اینکه یه روز خودش شروع به حرف زدن کرد من یه دوره ای خیلی از نظر روحی روانی خراب بودم که صد البته قسمتی از اون فشار روحی مربوط به خانواده بابام بود از من خواست که در مورد چیزهایی که اذیتم میکنه حرف بزنم گفت که تو افسرده ای و من را به یه دکتر روانشناس که نزدیک دانشگاه بود برد و برام وقت گرفت وقتی با اون دکتر حرف زدم خیلی حالم عوض شده بود و از اون به بعد هیچوقت به اون وضع بد روحی روانی دچار نشدم . دیگه ترمهای آخر کلاسهامون با هم نبود رها یه کم واحدهایش را کمتر از من برمیداشت اما باز تو دانشگاه میدیدمش. دوست خوبی بود با اینکه خیلی وقته که ازش هیچ خبری ندارم و واقعا فکر میکردم که از یادم رفته خوابش را دیدم و این برام عجیب بود و شاید هم یه نشانه. دوستهای خوب کسانی که تاثیری تو روند زندگی داشتن حتی بعد از گذشت سالها بی خبری باز هم یادشون یه جوری زنده میشه.....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:39 توسط رها| |
برچسب:
نویسنده: نوید محمدی
تاريخ: دوشنبه
9 مرداد
1396 ساعت: 14:22