بالاخره تصمیم گرفتم زنگ بزنم خونه رها البته با هزاران فکرو خیال که ممکنه دیگه تو این خونه نباشن یا اگه باشن ممکنه رها ازدواج کرده باشه یا ممکنه اصلا ایران نباشه یا ....زنگ زدم یه خانم مسن که فکر کنم مادرش بود گوشی را برداشت گفتم منزل آقای ن گفت بله بفرمایید خوب پس احتمال اول نفض شد خودم را معرفی کردم و گفتم از دوستهای قدیمیش هستم میتونم باهاشون صحبت کنم یه جوری اولش گفت بله که انگار فکر کردم الان گوشی را بهش میده اما بعدش گفت نخیر ایشان خونه نیستن بعد من وا رفتم و دوباره تکرار کردم خونه نیستن گفت کار واجبی باهاش داشتین گفتم خوابش را دیدم میخواستم حالش را بپرسم گفت مرسی لطف کردین میگم که شما تماس گرفتین گفتین دوست کدوم دانشگاهشین از این سوال هم فهمیدم که اون هم درسش را ادامه داده . گفتم فکر کنم شماره من را نداره گفت شمارتون همین که افتاده و چند عدد شماره را خوند گفتم بله اما من میخواستم شماره همراهم را هم بدم اما وقتی اینطوری گفت دیگه نمیدونم چرا اون را نگفتم تشکر کردم و خداحافظی کردم روز اول منتظر تماسش بودم اما الان دیگه نه. اون چیزی که مهم بود این بود که فهمیدم سالمه حالش خوبه. خونه پدرو مادرش زندگی میکنه درسش را هم ادامه داده اما واقعیتش اینه که دوست داشتم باهاش حرف بزنم. نمیدونم واقعا !!! شما اگه بعد از یازده سال یکی از دوستهاتون که دورانی باهاش خاطره داشتین بهتون زنگ بزنه چطوری باهاش برخورد میکنین ؟ میگید بعد از یازده سال زنگ زدی که چی؟ تو این یازده سال چطور یادت نبود که دوستی داشتی حالا هر چند دور؟ و سرد باهاش برخورد میکنین چون هم شما و شرایطتتون خیلی تغییر کرده و هم شرایط دوستتون؟؟ یا جدا از هر گله ای خیلی خوشحال میشن که بعد از سالها دوسستتون تماس گرفته؟
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:53 توسط رها| |
برچسب:
نویسنده: نوید محمدی
تاريخ: دوشنبه
9 مرداد
1396 ساعت: 14:22